اخبار سایت
تقویم
جمعه ، 12 آذر ماه 1400
28 ربیع‌الثانی 1443
2021-12-03
آمار بازدید کننده
افراد آنلاین : 18
بازدید امروز: 9626
بازدید دیروز: 9461
بازدید این هفته: 35332
بازدید این ماه: 39586
بازدید کل: 8866613
فرم ارتباط


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات



نقد فرمالیستی شعرِ «زمستان»

                                       
                                         دکتر حسین خسروی

نقد فرمالیستی شعرِ «زمستان» 

مقدمه

مهدی اخوان ثالث از مشهورترین چهره­­های شعر معاصر ایران است. وی در سال ۱۳۰۷ شمسی در مشهد متولد شد.پدرش «علی اخوان ثالث» از فهرج (کرمان) به خراسان کوچ کرده بود. در مشهد مغازه­ی عطاری داشت و داروهاي گياهي       می­فروخت.
اخوان
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد گذراند.در سال ۱۳۲۶ دوره­ي هنرستان را در رشته­ي آهنگری به پایان برد و در همین رشته در مشهد به کار پرداخت. در سال 1327 به تهران آمد و آموزگار شد. در سال ۱۳۲۹ با دختر عمویش ایران (خدیجه) اخوان ثالث ازدواج کرد. حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي لاله(1333­)، لولي (1336)، تنسگل (1342) و سه پسر به نام هاي توس(1338)، زردشت(1344) و مزدك علي(1350) است. سومین دختر وی،تنسگل، چهار روز پس از تولد درگذشت و دختر بزرگش لاله در سال 1353 در رودخانه­ی جلوی سد كرج غرق شد.

     اخوان در کودکی و نوجوانی به موسیقی گرایش داشت و پنهان از چشم پدر نزد برخی از نوازندگان آن دوره در مشهد تار می­آموخت. سليمان روح افزا، نوازنده­ی تار، یکی از استادانِ او بود. اما سرانجام موسیقی را به درخواست و اصرار پدر کنار گذاشت و به شعر روی آورد.  پدرش یا از جهت علاقه به شعر و یا برای منصرف کردن او از عالم موسیقی وی را در زمینه­ی شعر تشویق می­کرد. در اين راه معلمش پرويز كاويان جهرمي نيز از او حمايت می­نمود. پس از چندی در سال­هاي 24- 23 به انجمن ادبي «خراسان» وارد شد و با بزرگان شعر خراسان از نزديك آشنا شد. از استاداني كه او در اين انجمن با آن­ها آشنا شد نصرت منشي­باشي بود و تخلص شعری «امید» را بنا به پیشنهاد او برای خود برگزید. شاعر جوان در این دوره تحت تأثیر شاعران سبک خراسانی از جمله فردوسی و منوچهري شعر می­سرود. مجموعه شعر «ارغنون» كه در قالب­هاي سنتي سروده شده، حاصل فعاليت‌هاي او در اين دوره است. طبع آزمايي به سبك نو و به شيوه­ی نيما نیز از دل­مشغولی­های او بود.

  در 1330 اولین دفتر شعری خود را با نام ارغنون منتشر نمود.در سال 1332پس از كودتاي 28 مرداد  مانند بسياري دیگر از اهل قلم،دستگير شد و چند ماه را در زندان گذراند.در 1335 دومین دفتر شعری او و نخستین مجموعه شعر وی در سبک نو به نام زمستان  انتشار یافت.در 1338 آخر شاهنامه و در  1344 از این اوستا را چاپ کرد و در همان سال برای بار دوم و این بار به دلیلی غیر سیاسی به مدت شش ماه به زندان رفت.

   در سال 1336 به کار در راديو پرداخت.در 1348 از او براي كار در تلويزيون آبادان دعوت شد و  تا سال 1353 در آن­جا کار می­کرد تا این که در سال 1353 پس از مرگ فرزندش،لاله، به تهران بازگشت و کارش را در تهران در راديو تلويزيون ملی پی گرفت.این فعالیت­ها کمابیش تا سال 1357 با اجرای برنامه‌هاي ادبي شامل شعرخوانی،نقد شعر، میزگردهای ادبی و معرفی کتاب ادامه داشت.

  در سال 1356در دانشگاه­های تهران، ملی و تربيت معلم به تدريس شعر دوره­ی سامانی و معاصر پرداخت و دو سال بعد، در سال 1358،­در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي(فرانکلین سابق)به كار مشغول شد و نهایتاً در­1360 بدون­ حقوق و با محروميت هميشگی از تمامی مشاغل دولتی،بازنشسته شد.

    در سال 1369 به دعوت «خانه فرهنگ آلمان» براي برگزاری شب شعری از تاريخ 4 تا 7 آوريل (15 تا 18 فروردين) به آلمان رفت و ضمن اين سفر، از کشورهای انگليس، دانمارک، سوئد، نروژ و فرانسه ديدن کرد. سرانجام در چهارم شهريورماه 69، چند ماهی پس از بازگشت به ایران، ديده از جهان فروبست. وی بنا به وصيت خود، در توس، کنار آرامگاه فردوسی، به خاک سپرده شد.

آثار او عبارتند از:

الف شعر

 1- ارغنون (۱۳۳۰) انتشارات تهران  2- زمستان (۱۳۳۵)  انتشارات زمان  3- آخر شاهنامه (۱۳۳۸)زمان  4-  از این اوستا (۱۳۴4­) انتشارات مروارید   5- منظومه شکار(۱۳۴۵) مروارید   6- پاییز در زندان (۱۳۴۸) مروارید  7- عاشقانه‌ها و کبود (۱۳۴۸) نشر جوانه   8- بهترین امید، برگزیده اشعار  و مقالات (۱۳۴۸) انتشارات روزن  9- برگزیده اشعار(۱۳۴۹) کتاب­های جیبی 10- در حیاط کوچک پاییز در زندان (۱۳۵۵) توس 11- دوزخ اما سرد (۱۳۵۷) توکا  12- زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷) توکا   13- ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم(۱۳۶۸) مروارید 14- گزینه اشعار (۱۳۶۸) مروارید

ب- نثر 

1- آورده­اند که فردوسی (۱۳۵۴)2- درخت پیر  و جنگل (۱۳۵۵)  3- پیر و پسرش (قصه­ای نه کوتاه برای بچه­ها)  4- نقیضه و نقیضه سازان (تحقیق ادبی)   5- کتاب مقالات (جلد اول)   6- بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج (تحقیق در شعر نیمایی ۱۳۵۷)   7- عطا و لقای نیما یوشیج (۱۳۶۱)

   مشهورترین دفتر شعری  اخوان «زمستان» و مشهورترین شعر این دفتر نیز «زمستان» است که نام دفتر از آن گرفته شده. در این نوشتار شعر «زمستان» که در دی ماه سال 1334 و در قالب آزاد سروده شده بر اساس دیدگاه­های نقد فرمالیستی بررسی می­شود.در نقد فرمالیستی، متن ادبي يك ساختار منسجم و هماهنگ محسوب می­شود که «تمام عناصر موجود در آن با يكديگر رابطه‌ي متقابل دارند و به [هم] وابسته‌اند» (برتنس، 1383: 57)  از این منظر «هر عنصرِ منفرد، كاركردي خاص دارد و به واسطه‌ي آن كاركرد به كليت اثر پيوند مي‌خورد» (همان: 57) بنا بر این سعی می­شود نقش هر عنصر شعری اعم از عناصر زبانی (شامل واژگان،ترکیبات و نحو متن)؛ عناصر بلاغی(شامل تشبیه،کنایه،مجاز،استعاره، نماد، آرایه­ها، واج­آرایی ...) و عوامل دیگر از جمله کارکردهای عاطفی و معنایی در ارتباط با یکدیگر و نیز در ارتباط با کل مجموعه در نظر گرفته شود. 

نخست متن شعر آورده می­شود،سپس تحلیل و بررسی آن ارائه خواهد شد.

« سلامت را نمي­خواهند پاسخ گفت
                                سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ­گفتن و ديدارِ ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است

وگر دستِ محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است


نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پيرِ پيرهن­چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي!
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم من، ميهمان هر شبت، لولي­وشِ مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده­ي رنجور
منم، دشنام پست  آفرينش، نغمه­ي ناجور


نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي­لرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.


من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي­گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي­دهد، بر آسمان اين سرخيِ بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.

و قنديلِ سپهرِ تنگ­ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمتِ نه تويِ مرگ­اندود، پنهان است.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.

سلامت را نمي­خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست­ها پنهان
نفس­ها ابر، دل­ها خسته و غمگين
درختان اسكلت­هاي بلور­آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار­آلوده مهر و ماه
زمستان است. »       (اخوان ثالث 1356: 99-97)

 

1   بررسی شعر از جنبه­ی­ زبانی

1-1  واژگان، ترکیبات و اصطلاحات دشوار

 گریبان: یقه،یخه / برکردن:بالا آوردن / سر بر کردن: سر بلند کردن / سر بر نیارد کرد: جرأت نمی­کند سرش را بالا بیاورد. / نیارد: سوم شخص مفرد از مصدر یارستن: توانستن همراه با جرأت داشتن / در عبارتِ «که ره تاریک و لغزان است» که یعنی زیرا / یازی:دراز کنی،مضارع التزامي دوم شخص مفرد از مصدر یازیدن / سخت: بسیار(قید است)/ ترسا: مسیحی،ارمنی؛ مرکب از ترس(بن مضارع) + ا (پسوند فاعلی، مانند دانا، بینا و گویا) به معنای بسیار ترسنده؛ این نام معادل کلمه­ی عربی راهب است و ابتدا به سبب خدا­ترسیِ راهبان مسیحی بر آنان نهاده ­شده،سپس توسع معنا یافته و بر عموم مسیحیان اطلاق شده است. / لولی:لوری،کولی(این واژه­ی کهن در شعر اخوان و کلاً در شعر نو بسامد بالایی یافت. حتی سیاوش کسرایی«کولی» را به عنوان نام هنری خود برگزید.) / وش:پسوند شباهت است؛ لولی­وش: کولی­مانند / تیپا: اُردنگی / روم:امپراتوری روم،شامل روم غربی و شرقی؛کشور سپید­پوستان / زنگ: سیاه، کشور سیاهان / حریف: همنشین،همدم، هم­پیاله / وام­گزاردن: ادای دین، پرداخت بدهی / بیگه:بیگاه، دیر (متضاد پگاه) / قندیل: چراغ (اصل واژه لاتینی است به معنای چراغدان، جاچراغی) / سپهر:آسمان / تنگ میدان:محدود،کم حجم / مرده:خاموش(برای چراغ و شمع)/ زنده:­روشن/ ستبر:ضخیم / ظلمتِ نُه­تو: سیاهی انبوه و تو در تو، تاریکی متراکم / تابوتِ ... مرگ­اندود: تابوتی که مرگ آن را پوشانده است./ باده: شراب / آجین: بن مضارع از مصدر آجیدن(آجانیدن) به معنی سوزن زدن، فرو بردن سوزن درفش نیشتر و مانند آن در چیزی، خلانیدن سوزن و مانند آن.(در ترکیباتی مانند شمع­آجین و تیر­آجین) / بلورآجین: بلوردار، هر چیز که روی آن تکه­های بلور نشانده باشند. صفت مفعولی مرکب است.

1-2­  واژگان كهن

یکی از جنبه­های آشکار این شعر وجود لغات و اصطلاحات قدیمی است؛ لغاتی که از زبان خارج شده­اند و امروزه از آ­ن­ها استفاده نمی­شود.  استفاده از لغات و ساختارهای زبانی کهن یا باستانگرایی زبانی (archaism)­ از ویژگی­های بارز سبک شخصی اخوان است.

گريبان /سر بر نيارد كرد / یاران(به جای دوستان)/ ديد نتواند(نمی­تواند ببیند)/ دست يازي/ سخت (بسیار)/  گرمگاه / چو(مانند)/ چشم داشتن(توقع داشتن)/ ترسا / بس(بسیار)/ دَم(در دمت گرم):نفس / سرت خوش باد /  لولي­وش / مغموم / رنجور / دشنام / حريفا / ميزبانا / چون(مانند)/ آمدستَم / وام بگزارم / بيگه / حریفا / قنديل / تنگ­ميدان / مرده(خاموش)/ ستبر / نُه تو (تو در تو)/ مرگ­اندود / حریفا / رو (برو)/ باده / بفروز(روشن کن)/ نمي­خواهند پاسخ گفت / گريبان / بلورآجين

1-3- واژگان و ترکیبات نو

اخوان توانسته با استفاده از واژگان و ساختارهاي دستوري كهن در كنار تركيبات نو و امروزين يعني با تلفيق كهنه و نو، زبانی مخصوص به خود بیافریند. این ویژگیِ سبک شخصی  او در زمستان نیز همچون دیگر اشعار او جلوه­گر است؛ ترکیباتی همچون:

گرمگاه/ گرمگاهِ سينه / مسيحاي جوانمرد / پيرِ پيرهن­چركين / لولي­وش / لولی­وشِ مغموم/ سنگ تيپاخورده / دشنام پست آفرینش / بي­رنگِ بي­رنگ / ميهمان سال و ماه / صحبت سرما و دندان/ سرخيِ بعد از سحرگه / گوش سرما­برده / سيليِ سرد / سپهرِ تنگ­ميدان / تابوت ستبر / ظلمتِ  نه­تو /  مرگ­اندود / بلورآجین

1-4- جنبه­ي القايي واژگان

   برخی واژگان به کار رفته در شعر زمستان اعم از لغات کهنه و نو، کلماتی هستند با بار معنایی منفی. این لغاتِ اصطلاحاً چرک، صرف نظر از جنبه­های بلاغی یا نحوی، به خودی خود احساسی مشمئز­کننده، دلهره­آور و ناخوشایند به خواننده القا می­کنند که برآیند کلی زمستان است. تعداد این لغات در مجموع چهل و چهار مورد و در کلیت شعر آمار قابل ملاحظه­ای است؛ لذا می­توان نوعی نگرش ناتورالیستی را در آن مشاهده کرد که سعی در انعکاس زشتی­ها و پلیدی­های جامعه دارد:

سر در گريبان[ بودن] / تاريك / لغزان / اكراه / سرما / سخت / سوزان / ابر / تاريك / ديوار / چركين / ناجوانمردانه / سرد / مغموم / تيپاخورده­ / رنجور / دشنام / پست / ناجور / ­لرزیدن / تگرگ / مرگ /  سرما / فريب / سرما / سيلي / سرد / زمستان / تنگ­ميدان / مرده / تابوت / ظلمت / مرگ­اندود / شب / دلگير / بسته / سر در گريبان [بودن] / ابر / خسته / غمگين / اسكلت­ / دلمرده / غبار­آلوده / زمستان

1-5- استفاده از زبان محاوره

همچنان­که گفته شد اخوان کلمات و ساختارهاي دستوري كهن را با لغات و تركيبات امروزي درهم آمیخته است. در فهرست لغات امروزي او، در کنار واژگان زبان معيار،  كلمات و اصطلاحاتي از زبان محاوره نیز البته با درصد کم­تر وجود دارد. (آمیختن زبان آركائیك با فولكلوریك):

دَمت گرم (دمت گرم باد!):تعبیری است از زبان محاوره­ای ایران معاصر که به خصوص در زمان شاعر در بین اقشاری از طبقه­ی متوسط و پایین جامعه رایج بود.در این­جا این جمله­ی دعایی که در آن نوعی سپاس و ستایش صمیمانه نهفته است- در بافت کلام بسیار خوش افتاده و کاملاً مناسب حال و مقام می­نماید، چون از زبان کسی گفته می­شود که در شبی سرد از همه جا رانده شده و ساعت­ها پشتِ در مانده است و سرما­ را با تمامی وجودش حس می­کند. (هوا بس ناجوانمردانه سرد است، آی!/ دمت گرم و سرت خوش باد! / سلامم را تو پاسخ گوی / در بگشای)

سرما برده: صفت مفعولی مرکب، سرما­زده، سرخ شده بر اثر سرما، کسی که به مدت زیاد در معرض سرمای شدید قرار گرفته و بافت­های بدن او آسیب دیده است. معمولاً عضوِ سرمازده دچار تورم، التهاب، سوزش، تغییر رنگ، درد شدید و عوارض مشابه می­شود.

تیپا:ضربه­ای که با نوک پا بزنند، لگدی که با نوک پا به پشت کسی زده شود ،زِهکونی، اُردنگی

تیپا­خورده: کسی یا چیزی که با لگد پرتاب شده، کسی که با اردنگی او را از جایی بیرون اندخته باشند، کتک خورده و رانده شده، (این تعبیر نهایت تحقیر و رانده شدن را می­رساند.)

1-6 اشارات

مسیحا: مسیح + ا (پسوندی که در زبان آرامی نشانه­ی اسم است.)

  عیسی پسر مریم ناصری و ملقب به مسیح، پیامبر مسیحیان است‌. وی در سال 794­ رومی (622 ق. هـ.) در شهر بیت­لحم زاده شد و چون از طرف هیرودیس حاکم رومی فلسطین مورد تهدید بود، خانوده‌اش او را به مصر بردند و پس از چندی به میهن خود ناصره بازگشتند‌.عیسی جوانی خود را در ناصره گذراند و در کارگاه یوسف نجار (نامزد مریم) به کار مشغول بود.در سن سی سالگی در شهر جلیل (از شهرهای فلسطین‌) آیین خویش را آشکار کرد. سپس به اورشلیم رفت و مردمان را به آیین خویش فرا خواند‌.

  یهودیان درصدد کشتن عيسي بر آمدند و یکی از حواریون او به نام یهودا اسخریوطی در برابر دریافت سی سکه‌ي نقره، یهودیان را از جایگاه او با خبر ساخت‌. کاهنان یهود عیسی را نزد پیلاتوس حاکم رومی فلسطین بردند و او هم ضمن آن‌که برائت خود را از خون عیسی اظهار داشت، به اصرار آنان حکم کرد او را به دار بیاویزند.سرانجام در روز آدینه پانزدهم ماه نیسان سال 29 میلادی عیسی را در بیرون شهر اورشلیم در بین دو دزد به دار زدند.

    به اعتقاد مسیحیان پس از مصلوب شدن مسیح‌, چند تن از زنان قدیسه وی را دفن کردند و او سه روز بعد دوباره زنده شد و پس از دوازده روز به آسمان رفت‌.

   بر اساس روایات اسلامی خداوند، ایشوع، یکی از سران یهود را به صورت عیسی درآورد‌ و او را به جای عیسی به دار زدند در حالی که عیسی به آسمان رفته بود.در قرآن می‌فرماید: «وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَكِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا * بَل رَّفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَكَانَ اللّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (سوره‌ي­­4 ­آيات 8-157)

«وگفتار ایشان که ما کشتیم مسیح را،عیسی پسر مریم را پیغامبر خدای،و نه کشتند او را و نه بر­دار کردند او را ولکن مانند کرد ایشان­را.که آن کس­ها که اختلاف کردند اندر آن،به گمان­اند از آن.نیست ایشان را بدان دانش مگر پس­روی کردنِ اندیشه؛ و نه کشتندش به درستی؛که برداشت او را  خدای سوی او و هست خدای بی همتا و با حکمت.»(یغمایی­1367،ج2،ص­337)

   مسیح درآثار ادبی به عنوان مظهر اعلای طبابت مطرح بوده و افزون بر آن همواره سیمای یک نجات­بخش را داشته است؛ هم از این روست که آن آواره­ی زمستان­زده و بی­پناه مسیح را به یاری خویش می­خواند (مسیحای جوانمرد من ای ....). البته همچنان­که در مباحث بعدی گفته خواهد شد مسیحا در این شعر استعاره از می­فروش است و این تغییر معنا حاصل نوکرد اسطوره است. اسطوره­ها اگر چه خاستگاهی کهن دارند اما هیچگاه کهنه نمی­شوند،چون در کنار پیدایش اسطوره­های جدید، شاعران و نویسندگان به فراخور فرهنگ خویش به بازسازی یا نوسازی اساطیر کهن نیز دست می­یازند.پیدایی اسطوره­های جدید به فرهنگ اساطیر وسعت، و بازسازی اسطوره به آن عمق می­بخشد. اخوان در شعر خویش به نحوی بایسته از اساطیر استفاده می­کند و به خصوص نوسازی اساطیر از ویژگی­های مهم شعر اوست.        

لولی: لوری؛ صفت نسبی از لور، احتمالاً نام قومی است که عموماً کولی خوانده می­شوند؛یا شاید نام یکی از قبایل و طوایف کولیان بوده(؟)، در فرهنگ­ها به معنای: زیبا، چالاک، شوخ، بی­شرم،گستاخ و... آمده.

   کولی نام طایفه­ای است کوچ­رو که در نقاط مختلف جهان از جمله آسیا،اروپا و شمال آفریقا پراکنده­اند. خانه و مسکنی مشخص ندارند و بیش­تر در حالت کوچ زندگی می­کنند.در مورد خاستگاه آنان اقوال مختلفی هست.گفته شده اصل آنان از هندوستان است و از طریق ایران به عثمانی و از آن­جا به اروپا راه یافته­اند.

   زبان اصلی کولی­ها سنسکریت و برخی زبان­های بومی هند همچون گویش بنگالی و گُجراتی است که به مرور با زبان­‌ها و لهجه‌های محلی آمیخته شده. آنان هنوز هم در محاورات درون قومی خود از همین زبان استفاده می‌کنند.

شغل آنان اغلب رقاصی،مطربی،کف‌بینی،خالکوبی،بخت‌گشایی،دلاکی،غربیل‌سازی،حصیر­بافی،سبدبافی، خراطی، چِلنگری(چیلان­گری:ابزار­سازی) و خرید و فروش دام بوده است.

  کولی­ها در ادبیات فارسی،از گذشته تا امروز،­به صفاتی همچون ­آوارگی، بی­خانمانی،­آزاد بودن از قید  تکلفات، بی­قیدی، زیبایی، دل­ربایی، رقصندگی، سرخوشی و سرمستی شهرت دارند.(1)




121)

روم: پس از آن­که امپراتوری روم تا حدود آسیای صغیر گسترش یافت،در قرن پنجم ميلادي به روم شرقي و غربی تقسیم شد. روم غربی ايتاليا بود به پايتختي شهر رم و روم شرقي آسياي صغير به پايتختي استانبول. روم شرقی حتي پس از آن­که به تصرف ترکان سلجوقي درآمد باز هم روم  خوانده می­شد؛ چنان­که مولانا جلال­الدين بلخي به مناسبت اقامت در قونيه (در آسياي صغير) رومي لقب گرفت. در نوشته­های مورخان اسلامي مراد از روم، آسياي صغير و توابع آن یعنی روم شرقی است.

    در ادب فارسی از روم عموماً سرزمين مردم سپيدپوست اراده شده،در مقابل زنگ یا حبش که سرزمین سیاه­پوستان است و این معنا در ضرب­المثل مشهور «یا رومی روم یا زنگی زنگ» دیده می­شود؛ به معنای: یا سپید یا سیاه، یا این یا آن.

 اي موي تو شاهِ زنگ و رويت مهِ روم!       

شاهي و مهي حسنِ تو را گشته رسوم
         

­گفتم که:«غلام هر دوام»؛ گفتي:«نه!    

  يا زنگيِ زنگ باش يا روميِ روم»
                                                                                       نامه،ذیل روم)

 زنگ: نام قبایل سیاه­پوست ساکن آفریقای شرقی و گاه مقصود از آن مردم یا سرزمین زنگبار است و زنگبار جزیره­ای است در اقیانوس هند که در سال ۱۹۶۳ میلادی از اتحاد آن با تانگانیکا، کشور جدیدی به نام جمهوری فدرال تانزانیا پدید آمد.واژه­ی زنگبار مرکب است از زنگ به معنی سیاه؛و بار یعنی کرانه(قس: جویبار،رودبار)و در مجموع یعنی: ساحل سیاهان، سرزمین سیاهان.(در عربی:زنجبار، انگلیسی:­­ Zanzibar )         


                                                                                             (لغت نامه،ذیل زنگ)

حساب را کنار جام گذاشتن: اشاره به رسمی است که در گذشته در چای­خانه­ها و میکده­ها جاری بود و هنوز هم در برخی نقاط وجود دارد؛ مشتریان دائمی که بهای سفارش خود را می­دانستند، حساب میز خود را (احیاناً با انعام)روی میز، کنار فنجان یا جام می­گذاشتند و می­رفتند. 

1-7- نکات  نحوی

  سر بر نیارد کرد:به جای سر بر نمی­آورد. کاربرد فعل در وجه مصدری(امروزه این وجه از فعل در زبان   کاربرد ندارد.)

دید نتواند: در اصل دیدن نتواند، مصدر مرخم

دستِ محبت: اضافه­ی اقترانی (اگر از روی محبت دست دراز کنی ...)

سرما سخت سوزان است: در این جمله واژه­ی «سخت» در نقش قید قرار گرفته به معنی بسیار. امروزه از این واژه در نقش صفت استفاده می­شود. نمونه­هایی از کاربرد واژه­ی «سخت» در نقش قید در ادبیات کلاسیک فارسی:

   «و استادم، خواجه بونصر مشکان، سخت ترسان می­بود و به دیوان نمی­نشست.» (بیهقی 1383: 90)

   «خواجه­ی بزرگ از این نواخت، سخت تازه شد و شادکام.» (همان: 177)

   «امیر گفت: بونصر را بگوی که آنچه در بابِ حصیری کرده­ای سخت صواب است.» (همان: 181)

   «گفتم: بوالفتح را دیدم و سخت نازیبا ستوربانی است.»  (همان: 181)

   «بونصر برفت و این پیغام مِهترانه بگزارد، و امیر را سخت خوش آمد.»  (همان: 181)

   «در جمله،سخت بسیار از ایشان ... کوفته گشتند»(کلیله و دمنه­1361: 202)

   «سخت زود باشد که تو را پسری آید» (همان: 262)

گرمگاهِ سينه: اضافه­ی تشبیهی

مسيحا: منادا بدون ندا(ای مسیحای جوانمرد)

مسیحای جوانمرد: اضافه­ی وصفی

پيرِ پيرهن­چركين: اضافه­ی وصفی

پيرهن­چركين: صفت نسبی مرکب

(سرت خوش) باد: ساخت فعل دعايي به شیوه­ی قدیم،مانند باد، زياد، كناد، مرواد

در این روش برای ساختن فعل دعایی،قبل از واج پایانی«d»، مصوت کوتاهِ a به­ ā تبدیل می‌شد:

bovad            f  bovā­d                konad  f konā­d

  «گفتم: ایزد- عزّ و جلّ- خیر و خیرت بدین حرکت مقرون کناد!» (بیهقی 1383: 422)  


لولي­وش: صفت مشتق جانشین موصوف

لولی­وشِ مغموم: ترکیب وصفی   

سنگِ تيپاخورده­ی رنجور: ترکیب وصفی با دو صفت / مسند

تيپاخورده:صفت مشتق- مرکب

رنجور:صفت دوم برای سنگ 

دشنامِ پست: ترکیب وصفی

دشنامِ ...... آفرینش: اضافه­ی تخصیصی / مسند

بي­رنگِ بي­رنگ: صفت مرکب  /  مسند

حریفا: ندا و منادا (ای حریف)

میزبانا: ندا و منادا (ای میزبان)

ميهمانِ سال و ماه: اضافه­ی تخصیصی / با نقش نهادی

صحبتِ سرما و دندان: در این جمله واژه­ی صحبت نقش مسند دارد.صدا .... صحبت.... است.

  صحبتِ سرما و دندان:اضافه­ی استعاری

آمدستم: ماضی نقلی اول شخص مفرد

این­گونه افعال در اصل باقیمانده­ای از افعال آغازی دوره­ی باستان هستند که در دوران اخیر در کتب دستور و سبک­شناسی به افعال نیشابوری معروف شده­اند.

  سرخيِ بعد از سحرگه: اضافه­ی تخصیصی

  بعد از سحرگه:گروه وصفی  

گوشِ سرما­برده: ترکیب وصفی

سيليِ سرد: ترکیب وصفی / حسامیزی

سپهرِ تنگ­ميدان: اضافه­ی وصفی

تابوت ستبر: اضافه­ی وصفی

تابوتِ ... ظلمت: اضافه­ی تشبیهی

ظلمتِ  نه­تو: اضافه­ی وصفی

مرگ­اندود:صفت مرکب برای ظلمت

چراغ باده:اضافه­ی تشبیهی

اسکلت­های بلورآجین: ترکیب وصفی

اسکلت­ها: مسند برای درختان

بلورآجین: صفت مرکب برای اسکلت

در بند پایانی شعر، فعلِ «است» از ده جمله حذف شده و فقط درآخرین  مصراع شعر آمده:

  سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت؛

 هوا دلگير [است] ، درها بسته [است] ، سرها در گريبان [است] ، دست­ها پنهان [است]

          نفس­ها ابر [است] ، دل­ها خسته و غمگين [است]

          درختان اسكلت­هاي بلور آجين [است]

          زمين دلمرده [است] ، سقف آسمان كوتاه [است]

          غبار آلوده مهر و ماه [است]

          زمستان است.

اخوان در بسیاری جنبه­های شعر خود از ادب کهن فارسی متأثر است. موارد باستانگرایی واژگانی او ذیل شماره­ی یک قسمت دوم آورده شد و موارد باستانگرایی نحوی در این قسمت(6-1) گزارش گردید. در زیر نمونه­هايي از حذف پي در پي فعل(با و بي قرينه) در متون كهن فارسی برای مقایسه با حذف فعل در بند پایانی زمستان، آورده می­شود:

«و دیگر روز ... امیر برنشست و راهِ مرو گرفت،

 اما متحیّر و شکسته دل می­رفتند.راست بدان مانست که گفتی بازپسشان می­کشند،

                                                                   گرمایی سخت [بود]

                                                                        و تنگی نفقه[بود]

                                                                     و علف نایافت[بود]

                                                                    و ستوران لاغر [بود] 

                                                               و مردم روزه به دهن [بود]  (بیهقی 1383: 581)

چنین آورده­اند که نصر بن احمد که واسطه­ی عِقد آل سامان بود

                             و اوج دولت آن خاندان ایّام ملک او بود

                  و اسباب تمنّع و علل ترفّع در غایت ساختگی بود.

                                                      خزائن  آراسته [بود]

                                                       و لشکر جرّار [بود]

                                                و بندگان فرمانبردار [بود] زمستان به دارالملک بخارا مقام کردی و               

                                                                                 تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از   

                                                                                 شهر­های خراسان. (نظامی­عروضی 1366: 49)

***

بهارگاه بود،شمال روان شد... آن­جا لشکر برآسود. و هوا خوش بود

                                                             و باد سرد [بود]

                                                            و نان فراخ [بود]

                                                       و میوه ها بسیار [بود]

                                                   و مشمومات فراوان[بود]  (همان: 49)

***

امیر نصر بن احمد گفت:

تابستان کجا رویم که ازین خوش­تر مقامگاه نباشد

 مهرگان برویم

 چون مهرگان درآمد،

گفت:مهرگان هری بخوریم و برویم

و همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهار سال بر این برآمد

                                        زیرا که صمیم دولت سامانیان بود

                                                            و جهان آباد [بود]

                                                    و مُلک بی خصم [بود]

                                               و لشکریان فرمانبردار [بود]

                                                     و روزگار مساعد [بود]

                                                          و بخت موافق [بود] (همان: 51)

2   جنبه های بلاغی شعر

   زمستان از لحاظ تصویری بسیار غنی است. در شعری که سی و نه مصراع دارد دوازده تشبیه، شش استعاره، پنج نماد، شش کنایه و جمعاً بیست و نه صورت خیالی به کار برده شده که اغلب قریب به اتفاق آن­ها نو و ساخته و پرداخته­ی خود شاعر است. علاوه بر این­ها شعر سرشار است از آرایه­هایی چون تناسب، تضاد ،تکرار و واج آرایی. عواملی که علاوه بر جذابیت­های مخصوص خود، در استحکام بخشیدن به شعر و تکمیل موسیقی آن بسیار مؤثر بوده­اند. مجموع این عوامل جنبه­ی ادبی و هنری کلام را به سر حد پختگی و کمال رسانده­ است.

2-1 تشبیه

     در زمستان، از بین صورت­های خیالی شاعرانه، تشبیه بیش­ترین بسامد را دارد. دوازده تشبیه در آن هست که دو سوم آن­ها از نوع مؤکدند یعنی ادات تشبیه ندارند. ده تشبیه حسی به حسی و دو تشبیه حسی به عقلی وجود دارد. اغلب این تشبیهات، نو هستند و به همین دلیل وجه شباهت آن­ها تا حدی دیریاب است؛ مثلِ تشبیه نَفَس به ابر یا به دیوار، یا تشبیه یک انسان به دشنام یا به آهنگی دل­آزار (منم دشنام پست آفرینش،نغمه­ی ناجور). وجود تشبیهات و تصاویر تازه خاصیت آشنایی­زدایی دارد و بر ابهام متن می­افزاید.

   نَفَس­... ابری شود تاریک: تشبیه موکد و مفصل؛ مفصل در صورتی است که تاریک را وجه شبه بگیریم،   در غیر این صورت مجمل خواهد بود. / حسی به حسی

   نفس...چو دیوار ایستد در پیش چشمانت:تشبیه مرسل و مفصل(صریح)؛ چنانچه در پیشِ چشم ایستادن وجه شبه باشد،تشبیه مفصل و در غیر این صورت مجمل است. در شکل دوم وجه شبه را باید مانع بودن دانست؛ مانع دید شدن. / حسی به حسی

    ميهمان ... چون موج مي­لرزد: تشبیه مرسل و مفصل / حسی به حسی

   منم ... لولي­وش­(من کولی­مانند هستم): تشبیه مرسل و مجمل / حسی به حسی / وجه شبه:­آوارگی، بی خانمانی، آزاد بودن از قید تکلفات، بی­قیدی، لاابالیگری. بیرون از شعر زمستان، در شعر کلاسیک فارسي، وجه شباهتِ زیبایی،دلبری،سرخوشی و سرمستی نیز مد نظر هست.



   منم ... سنگ تيپاخورده: تشبیه موکد و مجمل (بلیغ) / حسی به حسی / وجه شباهت: بی ارزش بودن، رانده و دور انداخته شدن و ...   

   منم دشنام پست آفرینش(من دشنام پست آفرینش هستم): تشبیه موکد و مجمل / حسی به عقلی/ وجه شبه: انزجارآوربودن، زشت و نفرت­انگیز بودن

 - [منم] نغمه­ي ناجور (من نغمه­ی ناجور هستم): تشبیه موکد و مجمل / حسی به حسی؛ مشبه یعنی نغمه، حسی و قابل شنیدن است. وجه شبه: نامطبوع بودن، نفرت­بار بودن /  چنانچه ناجور را که معنایی نزدیک به لغات پیشین دارد وجه شبه بدانیم، تشبیه مفصل خواهد بود.

 -  منم دشنام ... [و] نغمه... : تشبیه جمع (مشبه: من ؛ مشبهٌ­به اول:دشنام ؛ مشبهٌ­به دوم: نغمه)

 -  تابوتِ  ... ظلمت: اضافه­ی تشبیهی/ موکد و مجمل / حسی به حسی؛  مشبه یعنی ظلمت، حسی و

قابل رؤیت است.

 -  چراغ باده: اضافه­ی تشبیهی /  موکد و مجمل / حسی به حسی / وجه شبه درخشش

   از جمله توصیفاتی که در شعر کلاسیک فارسی از «باده» شده، درخشش  آن است.رودکی در خمریه خود آن را به خورشید تشبیه کرده است:«چشمه­ی خورشید را ببینی تابان» (رودکی1377:­99). حافظ آن را به خورشید و چراغ تشبیه کرده است:

     چو آفتابِ می از مشرقِ پیاله برآید        

   ز باغِ عارضِ ساقی هزار لاله برآید

         (حافظ 1367: 219)

   خورشیدِ می ز مشرقِ ساغر طلوع کرد       

  گر برگی عیش می­طلبی، ترک خواب کن

              (همان:309)

  ساقی چراغِ می به ره آفتاب دار             

    گو: برفروز مشعله­ی صبحگاه از او

                              (همان:320)

 -  نفس­ها ابر: موکد و مجمل / حسی به حسی

 -  درختان اسكلت­هاي بلور­آجين: تشبیه موکد و مجمل / مقید / حسی به حسی / وجه شبه عریانی، نداشتن پوشش

2-2 - استعاره

   مسیحا... : استعاره از می­فروشِ ارمنی

     در این جا «مسیحا» جانشین «پیر می­فروش»غزل فارسی شده که پیرمردی است مسیحی یا زرتشتی.

     حافظ در گریز از غم به می­خانه­ی او پناه می­برد:

  از آستانِ پیـر مغان سـر چـرا کشـیم؟   

   دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

              (همان: 115­)

        جز آستان توام در جهان پناهی نیست  

    سر مرا به جز این در حواله­گاهی نیست

                               (همان: 133­)

    از طرفی «پناه بردن به میکده و یاری خواستن از می­فروش میسحی»- بدون هیچ انگاره­ی تأثیر و تأثر- یادآور قسمتی از رمان تنگسیر(1342 ش.) است. در این داستان، محمد تنگسیر پس از اقدام متهوارانه و کشتن چند تبهکار، به می­فروش ارمنی آساتور پناه می­برد.

    «...آساتور  تازه دکانش را باز کرده بود و داشت روی پیشخوان را جمع و جور می­کرد که ناگهان اندام درشت محمد،تفنگ به دوش، تو دکان هُل خورد. شتابان سلامی کرد و بی آنکه به وحشت و تعجبی که به دکان­دار دست داده بود توجه کند، یک راست پشت پیشخوان پیچید و رفت تو پستوی کوچکی که پشت دکان بود... .

- ارباب خیلی باید ببخشین که بی اذن اومدم تو پستوت. خون کردم، اومدم درِ خونَت.

صدای محمد از تو پستو آرام و شمرده تو گوش ارمنی رفت....

- عیبی نداره. من می­دونم که خیلی بت ظلم کردن؛ چاره چیه؟

 ... آساتور نه زن داشت و نه بچه. تنها خودش بود و پیراهن تنش.»

                       (چوبک 1377: 159-145)

  سقف آسمان: اضافه­ی استعاری( استعاره کنایی)

  قنديل سپهر تنگ­ميدان: استعاره از خورشید یا کنایه از تیر چراغ برق

زمين دلمرده: استعاره­ی کنایی، به این دلیل که شاعر زمین را دارای دل پنداشته(زمین دلمرده است) 

 سيليِ ... زمستان: اضافه­ی استعاری / استعاره­ی کنایی / تشخیص

 بلور: استعاره از قطعات یخ ، قندیل­های یخ، تکه­های یخی که از شاخه­های درختان آویزان است.

2-3- کنایه

 سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت: کنایه از بی مهری و بی توجهی

  سرها در گريبان است سر در گریبان بودن: کنایه است از غمگین بودن، فکری و نگران بودن

  به اكراه آورد دست از بغل بيرون: کنایه از بی میلی

 ترسای پیرِ پیرهن­چرکین: کنایه از می­فروش ارمنی 

 پیرهن­چرکین: به کنایه یعنی فقیر

 میهمانِ سال و ماه: به کنایه یعنی مشتری دائمی

2-4- نماد

    در ذکر معانی نمادین، اولین موردی که ذکر می­شود، معنای حقیقی(قاموسی) واژه است و معانی بعد جنبه­ی مجازی یا فراقاموسی دارند؛ یعنی معانیی که شاعر خود آن­ها را خلق کرده است. در کاربردهای سمبلیک، تعدد معنا امری معمول و جزو ذات نماد است و در موارد زیر نقطه­چین پایانی موید همین نکته است؛ یعنی کشف معانی نمادین به موارد ذکرشده، منحصر نمی­شود و دریافت­های تازه - به شرط سازگاری با متن- پذیرفتنی است.

  ظلمت نُه­توي مرگ­اندود: هوای تیره­ی ایام زمستان، فضای گرفته­ی کشور، زندان­های مرگ­آور ...

  زمستان: فصل چهارم سال، فضای بی­مهری، انجماد سیاسی، خفقان، استبداد ...

-  تاريكی: تیرگی ناشی از نبودن نور، سیاهی، تباهی، مبهم بودنِ آینده ...

 سرما: برودت، آزار و اذیت، شکنجه، فضای امنیتی، ترس ...

-  سرخيِ بعد از سحرگه: فلق، صبح امید، آزادی ...  

   (آنچه بر آسمان می­بینی سرخی بعد از سحرگه نیست؛ یعنی صبح آزادی ندمیده، امیدی به آینده نیست، آینده­ای روشن در پیش نیست، فریب در کار بوده است.)

   نکته­ی مهم در خصوص جنبه­ی نمادین شعر زمستان و برخی دیگر از اشعار اخوان این است که او به عنوان شاعری متعهد که به سرنوشت کشور و مردمش توجه و علاقه دارد نمی­تواند نسبت به مسائل جامعه بی­تفاوت باشد و قصد دارد با زبان شعر به مبارزه بپردازد، ولی او این مایه هوشمند هست که بداند نباید با انتقادات صریح اسباب گرفتاری خود را فراهم کند و نیز نباید شعرش را تا حد شعار سیاسی تنزل دهد،بنا بر این شعر را در دو لایه و با دو کارکرد خلق می­کند: الف- کارکرد سیاسی- اجتماعی (انتقاد از خفقان سیاسی)  ب-  کارکرد ادبی و هنری؛یعنی توصف دقیق زمستان و جلوه­های گوناگون آن:

سرها در گريبان است (همگان از شدت سرما سرشان را در یقه فروبرده­اند.)
ره تاريك و لغزان است (کوچه­ها و خیابان­ها تاریک و لغزنده است.)
سرما سخت سوزان است (سرما بسیار شدید است.)
نفس ابري شود تاريك (نفس­ها بخار می­شود و جلوی دید را می­گیرد.)
هوا بس ناجوانمردانه سرد است (سرما بسیار شدید است.)
ميهمان پشت در چون موج مي لرزد (در کوچه و خیابان کسانی از سرما می­لرزند.)
صحبت سرما و دندان است (دندان­ها از شدت سرما بر هم می­خورند.)
بر آسمان اين سرخي ... گوش سرما برده است. (از شدت سرما گوش­ها سرخ شده)

گوش سرما برده ... يادگار سيلي سرد زمستان است. (سرمای زمستان همچون سیلی گوش­ها را سرخ کرده)
قنديل[در] ظلمت پنهان است (چراغ­ها در تاریکی شدید گم شده­اند.)
شب با روز يكسان است (روزها مثل شب تاریک است.)
هوا دلگير (هوا گرفته و غمبار است.)

درها بسته (برای جلوگیری از نفوذ سرما، درِ خانه­ها بسته شده)

سرها در گريبان (همگان از شدت سرما سرشان را در یقه فروبرده­اند.)

دست­ها پنهان (همه دستشان را در جیب یا زیر بغل نهاده­اند.)
نفس­ها ابر (نفس­ها بخار می­شود و جلوی دید را می­گیرد.)
درختان اسكلت­هاي بلور­آجين
(بلورهای یخ از درختان آویزان است.)
زمين دلمرده است. (زمین سرد و منجمد است.)

سقف آسمان كوتاه (ابر و مه چنان فضا را پوشانده­ که گویی سقف آسمان پایین­تر آمده)

غبار آلوده مهر و ماه (ابر و غبار چهره­ی خورشید و ماه را پوشانده­)

 و آنچه گفته شد در یک کلام؛ یعنی«زمستان است».

 از دو لایه­ی پیش گفته، حوزه­ی عمل اولی موقت و دومی دائم است. تأثیر و کارکرد بُعد سیاسی- اجتماعی شعر تا سال 1357 خورشیدی است که حکومت پهلوی سرنگون می­شود،ولی کارکرد بُعد ادبی و هنری شعر برای همیشه ادامه می­یابد. به سخن دیگر می­توان گفت که شعر دو تاریخ مصرف دارد: تاریخ مصرف سیاسی، از زمان سرایش شعر تا بهمن 1357 ؛ و تاریخ مصرف هنری، از زمان سرایش تا امروز و فردا و فرداهای دیگر، تا همیشه. از طرفي جنبه­ی سیاسی- اجتماعی شعر علی رغم آن­که به یک برهه­ از تاریخ سیاسی کشور مربوط می­شود، به سبب آن­که از اشارات صریح تاریخی به دور است می­تواند در ادوار مختلف تاریخی و نقاط مختلف جغرافیایی کارکرد خود را حفظ کند و به موارد مشابه تعمیم داده شود.

    «زبانِ حکومت استبداد جز در مواقع سرکوب،روشن و صریح نیست. وضعیتِ دوگانه­ی حکومتِ استبدادی برای بسیاری از روشنفکران به سختی قابل درک است. در عده­ای امیدهایی پیدا می­شود،ولی عموماً نسبت به اوضاع بدبین­اند. پس به مرور در سطوح بالای روشنفکری، جامعه­گراییِ ساده و احساساتی جایش را به تشکیک و تردیدِ عمیق و پیچیده می­دهد و اینان نیز در برخورد با حکومتِ پررمز و راز، با رمز و کنایه سخن می­گویند. این رمز و کنایه که از همان آغاز پیدایشِ شعر نو،به سبب اختناق رضاشاهی، در شعر نیما راه یافته بود، اکنون درست­تر فهمیده می­شود. نماینده­ی این نحله، مهدی اخوان ثالث است. شعر نمادین و لحن حماسی و اندوهبار اخوان در کتاب زمستان(سال 1335)که از اعماق شکست­ها سخن می­گفت،زبان­حالِ قشرِ عمیق­تر سطوح بالاتر روشنفکران می­شود.» (شمس لنگرودی 1384،ج 2،ص23)

   این رفتار رندانه در زندگی و شعر حافظ نیز دیده می­شود.از طرفی او به تأثیر از حال و هوای دوگانه­ای که به سبب ریاکاری زاهدان و رجال عصر بر شیراز حاکم است،رندی پیشه می­کند(2) و سخنش را با ایهام و ابهام می­آمیزد و از طرف دیگر  برای این که جنبه­های ادبی و هنری شعرش فدای جنبه­های سیاسی- اجتماعی نشود ،واقعیت­ها را با زبان نمادین بیان می­کند؛ از این روست که ما در شعر او هم حضورِ شهروندِ

.

   در مورد اخوان نیز وضع همین گونه است؛ او «زمستان» را در سال 1334 خورشیدی دو سال پس از کودتای 28 مرداد سروده است. «در سال هاي پس از كودتا كه سركوب مخالفان شدت مي‌گيرد ،اخوان و ديگر سرايندگان شعر نو حماسي به جاي زبان صريح سياسي از زباني سمبليك و نمادين بهره مي‌گيرند. اشعار زير حاصل اين تغير تاكتيك است: زمستان(دي ماه 1334)، چون‌سبوي‌تشنه(تيرماه 1335)، ميراث(تيرماه 1335)، خزاني (آبان 1335)، بازگشت زاغان(بهمن1335) و آخرشاهنامه (مهر1336) از دفترهاي زمستان و آخر شاهنامه، نيز قصيده­ی تسلي وسلام (فروردين 1335 ) از دفتر ارغنون» (خسروی 1387: 30)

   علاوه بر اخوان برخی دیگر از شاعران همعصر او نیز برای گذر از سدِّ ممیزی و مفتشی و بیان اسرارِ مگوی جامعه به زبان نمادین روی آوردند. واژه­های شب،جنگل،صبح،ستاره،لاله،گل سرخ، شقایق، پاییز و زمستان از نمادهای پرکاربرد آن دوران هستند. (نک:شمس لنگرودی 1384،ج4،صص512- 510­)

2-5 تناسب

در زمستان بین دوازده واژه­ تناسب برقرار است و به همین تعداد نیز واژگان متضاد وجود دارد و معلوم   

نیست که این توازن عمداً ایجاد شده یا از اتفاق حاصل آمده است.

سر، گريبان / مسيحا، ترسا / ميزبان،  ميهمان / سال، ماه / سحر، بامداد / تابوت، مرگ

2-6- تضاد

دور، نزدیک‌ / جوانمرد، ناجوانمردانه /  سرد، گرم /  روم‌، زنگ‌ / مرده، زنده / شب، روز

2-7- از دیدگاه علم معانی نکته­ی قابل توجه این است که شعر با جمله­ی «سلامت را نمی­خواهند پاسخ گفت...» آغاز می­شود و هر فردی شعر را می­خواند از همان ابتدا خود را مخاطب شاعر می­پندارد و حس می­کند کسی دارد برای او شرح حال خویش را می­گوید، اما در بند پایانی در چرخشی نرم و البته ناپیدا، مخاطب شعر عوض می­شود. در این­جا شاعر که از دریچه­های بسته هیچ پاسخی نمی­گیرد(3)،کوفته از پیمودنِ راه و خسته از کوفتنِ در - پنداری- نومیدانه به خود رو می­کند و می­گوید:[بس است] سلامت را نمی­خواهند ....»

این نومیدی در بیت انجامین بعضی غزل­های فارسی دیده می­شود:

    یاری اندر کس نمی­بینیم،یاران را چه شد؟     

     دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟

  ....حافظ اسرار الهی کس نمی­داند، خموش!      

   از که می­پرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟

            (حافظ 1367: 186)



                          

3  موسیقی شعر

 این شعر در قالب آزاد (نیمایی) سروده شده است. از ویژگی­های شعر آزاد داشتن وزن عروضی و قافیه است و تفاوت این قالب با شعر سنتی در بلند و کوتاه بودن مصراع­ها و جای قافیه است. در شعر سنتی تعداد هجاها در تمام مصراع­ها یکسان است و به اصطلاحِ عروضیان تعداد افاعیل تمام مصراع­ها برابر است. مثلا اگر مصراع اول در وزن «مفاعیلن مفاعیلن فعولن» سروده شده باشد،باید تمامی مصراع­های آن در همین وزن قرار گیرند. اما در شعر نیمایی تعداد هجاها برابر نیست و نوع زِحافات نیز ممکن است یکسان نباشد و مثلا مصراع اول «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن»و مصراع دوم «مفاعیلن» و مصراع سوم «مفاعیلن مفاعیل» باشد.


و بعد:  لغزان است / سوزان است /.... دندان است/ پنهان است / يكسان است/ زمستان است.

بدين ترتيب آخرين مصراع شعر هم قافيه‌ي اصلي شعر است و هم موضوع آن و چه پايان­بندي زيبايي! »

 

آی / بگشای

تاریک / نزدیک

رنجور / ناجور

زنگم / ­رنگم/ دلتنگم

تگرگی نیست / مرگی نیست

وام بگزارم/ جام بگذارم

(سرها در) گریبان / (دست­ها) پنهان

درها بسته / دل­ها خسته

غمگین /  ­آجین

کوتاه / ماه

3-3- ردیف

در قافیه­های اصلی، فعلِ «است» ردیف قرار گرفته و هشت بار به کار رفته است.

در قوافی فرعی ردیف­ها به شرح زیر است:

تگرگی نیست / مرگی نیست

وام بگزارم/ جام بگذارم      (با تفاوت در حروف «ز» و «ذ»)       

3-4 - موسیقی کلمات (واج آرایی)

در تمام شعر برخی واج­ها به طرزی محسوس تکرار شده است. پربسامدترین آن­ها واج­های a ، ­ā ، r  ، m و s هستند که با هم  کلیدواژه­ی زمستان یعنی sarm­ā ­را می­سازند؛و اینک بعضی نمونه­ها:

3-5- تکرار

منم من 

(بیگه) شد، (سحر) شد

بی­رنگِ بی­رنگ

بگشای در، بگشای

تکرارِ نشانه­ی جمع «ها» در بندِ آخر (شش بار)

 

4  گزارش شعر

 جواب سلامت را نمی­دهند. همه سرشان را پایین انداخته، راه خود را می­روند. کسی سر بلند نمی­کند تا جواب سلام دوستان را بدهد. چشم هر کس فقط می­تواند جلوی پایش را ببیند،چون راه بسیار تاریک و لغزنده است.

  اگر از روی محبت دست دراز کنی تا با کسی دست بدهی، با بی میلی دستش را از زیر بغل بیرون می­آورد،زیرا سرما خیلی شدید است.

 نفس که از  گرم­جای سینه بیرون می­آید، ابر سیاهی می­شود و مثل دیوار مقابل چشمانت می­ایستد. نفس خودت که این­گونه باشد، دیگر از دوستان دور یا نزدیک،از دیگران، چه انتظاری می­شود داشت؟

 [چون در کوچه و خیابان هیچ کس به سلامش پاسخ نمی­گوید ودستِ دوستی به او نمی­دهد، به می­خانه پناه می­برد و با چرب­زبانی از می­فروش­- که پیرمردی ارمنی است- ،می­خواهد در را به رویش باز کند.]

  عیسای من! ای مسیحیِ پیرِ کهنه­پوش! هوا بدجور سرد است. دمت گرم! سالم باشی! لااقل تو جواب سلامم را بده و در را باز کن.

[خبری نیست.صدایی نمی­شنود. کسی در را باز نمی­کند. با خوش­باوری فکر می­کند شاید هنوز او را نشناخته­اند­. پس بیش­تر خود را معرفی می­کند.]

 منم! مهمان همیشگی! همان آواره­ی آزرده­خاطر؛ همان که از همه جا رانده شده­. کسی که به لعنت خدا گرفتار شده­ و با هیچ کس جفت و جور نیست!. نه از این گروه نه آن گروه، نه سفیدم نه سیاه؛ همان مخلص همیشگی­ام. بیا در را باز کن! خیلی دلم گرفته!

[پاسخی نمی­شنود. در باز نمی­شود. این بار سعی می­کند دل میزبان را به رحم بیاورد.]

 همنشین! هم­پیاله! میزبان محترم! مشتری همیشگی تو پشت در از سرما مثل موج می­لرزد. صدایی که می­شنوی از بارش مرگ یا تگرگ نیست؛- خوب گوش بده!- از شدت سرما دندان­هایم دارند به هم می­خورند.

[باز هم خبری نمی­شود. فکر می­کند شاید به خاطر بدهی قبلی در را به رویش نمی­گشایند. برای تطمیع می­فروش، می­گوید برای پرداخت بدهی آمده­ام.]

 امشب آمده­ام بدهیَم را بپردازم. می­خواهم پس از نوشیدن چند پیاله، حساب قدیم و جدید را بپردازم و بروم. فکر نکن اواخر شب است و هوا دارد روشن می­شود؛ اشتباه نکن! لکه­ی سرخی که در آسمان می­بینی فلق نیست. رفیقم! این گوش آسمان است که از سیلی زمستان سرخ شده. چراغِ آسمان کوچک میدان هم چه روشن باشد و چه خاموش فرقی نمی­کند؛ چون این چراغ در تاریکی متراکمی که مثل تابوت است پنهان شده و نور و فروغی ندارد.رفیق جان! برو شراب را در پیاله بریز تا مثل چراغ بدرخشد؛چون در زمستان روز هم مثل شب سیاه است....

[خبری نمی­شود. کسی در را باز نمی­کند. شاعر ناامیدتر از پیش با خستگی و آهستگی به همان مخاطب قبلی و شاید -چون هیچ مخاطبی نیست- این بار به خودش می­گوید: بله دوست من! در این شهر]   

 جواب سلامت را هم نمی­دهند. هوا دلگير، درها بسته و سرها پایین است، دستی برای یاری دراز نمی­شود. بخارِ نفس مثل دیوار مانعِ دید می­شود. دل­ها خسته و غمگینند و درختان مثل اسكلت­هايی بلور­آجین به نظر می­آیند.زمين سرد و ساکت است. سقف آسمان پایین آمده. خورشید و ماه غبارآلودند. [... بله! دوست من!] زمستان است.

 

نتیجه

  زمستان مشهورترین سروده­ی اخوان ثالث است. این شعر در قالب آزاد(نیمایی) و در بحر هزج سروده شده و دارای دو قافیه­ی بیرونی و درونی است و از ردیف نیز برخوردار است.

 آرکائیسم  زبانی که از ویژگی­های سبک شخصی اخوان است در زمستان نمود بارزی دارد. بیش از سی مورد باستانگرایی واژگانی و نحوی در کنار ترکیبات نو و تعبیرات محاوره­ای در آن دیده می­شود. اخوان ترکیبات نو، کهن و محاوره­ای را چنان با مهارت و هنرمندی در کلام تلفیق می­کند که خواننده در بادی امر متوجه ناهمگونی آن­ها نمی­شود و از طرفی همین ترکیبِ نامتجانس­ها به سبک او تشخص می­بخشد.

   از لحاظ نحوی نکته­ی قابل ذکر این است که در این شعر ساخت­های دستوری گاهی در تأیید هم و گاهی در جهت خنثی کردن یکدیگر به قصد ایجاد تعادل به کار گرفته شده­اند؛ مثلاً هم حذف فعل به قرینه درآن دیده می­شود(بند پایانی) و هم تکرار دیگر اجزای جمله، نظیر تکرار پسوند جمع سازِ «ها» در بند پایانی و:  منم من / بیگه شد، سحر شد / بی­رنگِ بی­رنگ / بگشای در، بگشای

  از دیگر ویژگی­های آن توجه به موسیقی شعر است که از طریق  واج­آرایی، تناسب و تکرار ایجاد شده است.عواملی که علاوه بر جذابیت­های مخصوص خود، در استحکام بخشیدن به شعر و تکمیل موسیقی آن بسیار مؤثر بوده­اند.

    استفاده از دو عنصر تناسب­ و تضاد نیز در ایجاد تعادلِ یادشده تأثیر بسزا دارد،شاعر دوازده واژه­ی متضاد و دوازده واژه­ی متناسب در آن گنجانده است. این تناسب­ها و تضادها ضمن آن­که زمستان را شعری کامل، متعادل و پربار جلوه می­دهند، هر کدام در نقطه­ی خاصی از شعر حس و حالِ مقطعی و مخصوص به خود را نیز به خواننده منتقل می­سازند. مجموع این عوامل جنبه­ی ادبی و هنری کلام را به سر حد پختگی و کمال رسانده­ است.    

  از نظر تصویری بسیار غنی است. در شعری که سی و نه مصراع دارد دوازده تشبیه، شش استعاره، پنج نماد، شش کنایه و جمعاً بیست و نه صورت خیالی به کار برده شده که اغلب قریب به اتفاق آن­ها نو و ساخته­ی­ خود شاعر است.

  آنچه باعث شده زمستان از سروده­ای ساده در وصف سرما فراتر برود و شعری عمیق و چند لایه به نظر برسد،جنبه­ی نمادین آن است. در زمستان پنج واژه در نقش نماد به کار رفته­اند و تمام بار سیاسی- اجتماعی شعر بر دوش این پنج واژه نهاده شده است تا به یاری آن­ها «زمستان» همیشه همه­گونه خواننده داشته باشد.

   در زمستان پیوند و آمیزش اجزای شعر با یکدیگر به انسجام در محور عمودی شعر منجر شده است. به دیگر سخن حضور هر کدام از اجزا اتفاقی و باری به هر جهت نیست،بلکه هر جزء در خدمت کل مجموعه قرارگرفته است:

موضوعِ شعر زمستان است؛وزن آن از زمستان استگرفته شده؛ قافیه­ی شعر زمستان است؛ تشبیهات نشان می­دهند در طبیعت زمستان است و نمادها می­گویند در روابط اجتماعی - سیاسی نیز  زمستان است؛ حتی برخی واژگان احساسی بد و ناخوشایند را به خواننده القا می­کنند که برآیند کلی زمستان است. در کلِ شعر واج­های خاصی تکرار شده­اند که حاصلِ ترکیب آن­ها sarm­ā ، واژه­ی کلیدی زمستان است؛و نهایتاً  در بند پایانی شعر فقر فعل،جنبش و پویایی را- که با افعال ایجاد می­شود- به ایستایی و انجماد،صفت بارز زمستان، تبدیل می­کند.

  زمستان با لحنی حماسی شروع می­شود و با لحنی تغزلی خاتمه می­یابد. آغازی با صلابت و پر خشم و خروش دارد؛ شعرِ اعتراض است، اعتراض به وضع موجود؛ وگرنه چه معنی دارد کسی در خطاب به مردم فریاد بزند«زمستان است»؟ مگر خودشان نمی­دانند؟ مگر حس نمی­کنند؟ بله! به نظر شاعر حس نمی­کنند. پس او سعی می­کند به آن­ها گزارش بدهد؛گزارشی توأم با شگفتی و ناباوری:

[چرا] هیچ کس سلامت را پاسخ نمی­گوید ... [عجیب است!] کسی سر بلند نمی­کند ... [شگفتا!]  چشم­ها نمی­بیند.... راه [چرا] تاریک و لغزان است.... [چرا] کسی دست دوستی نمی­دهد [؟]...

  اما «زمستان» با آن آغاز حماسیش، در پایان به مرثیه می­ماند. آن اعتراضِ خشم­ناک به اعترافی دردناک ختم می­شود؛در پایان شعر، شاعر و خواننده هر دو با هم به این نتیجه می­رسند که زمستان است؛یا به تعبیری خواننده به همان ادراکی می­رسد که شاعر قبلاً بدان رسیده بود. هر دو متفق می­شوند ­که این اوضاع نشانگر زمستان است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 







ثبت نظرات


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات