اخبار سایت
تقویم
يكشنبه ، 11 آبان ماه 1399
16 ربیع‌الاول 1442
2020-11-01
آمار بازدید کننده
افراد آنلاین : 23
بازدید امروز: 7948
بازدید دیروز: 11413
بازدید این هفته: 7948
بازدید این ماه: 90220
بازدید کل: 6367951
فرم ارتباط


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات



پریدن به روایت رنگ

                           
                              فریبا حاج دایی



خوانش کتاب«پریدن به روایت رنگ»


می‏نویسم، تو دیگرگونه بخوان. نقش می‏کشم، تو دیگرگونه ببین. آینه‏ای در برابر آینه‏ام بگذار و همه را همانجا ببین. با کتاب«پریدن به روایت رنگ» اثر«لیلا صادقی» یا ارتباط برقرار می‏کنی  و یا آن را به گوشه‏ای می‏اندازی تا شاید زمانی به سراغش بروی و اینکه می‏روی یا نه هم تنها خدا می‏داند. کتاب با صفحهٔ نارنجی رنگی که کلمه آبی بر آن درج شده شروع می‏شود. نویسنده رنگ ترکیبی و گرم نارنجی را رنگ خالص و سرد آبی نامیده‏ است! آخر چرا! می‏توانی از همینجا به بعد یقهٔ کتاب را ول نکنی و پی دلیل این نام‏گذاری بگردی و یا به خود بگویی«نکند نویسنده ما را مشنگ گیر آورده» و با حرص کتاب را به طرفی پرت کنی.

زمانی با عده‏ای از دوستان اهل درد و قلم دور هم کتاب می‏خواندیم و هریک نقد ونظر خود را می‏گفتیم، که البته بیشتر انگار نظر می‏دادیم تا نقد کنیم که بین این دو دریاها فاصله هست. پیش آمد آثار احمد محمود و هوشنگ گلشیری را پشت سر هم بخوانیم و از میان ما دو تن یکی محمودوفیل شد و دیگری گلشیریو‏فیل. اولی خیلی از آثار گلشیری را چون کلم‏پیچی می‏دید که خواننده را بی‏خود و بی‏جهت حیران می‏کند و حرفی  را که می‏شد سرراست و راستا حسینی نوشت بی‏خودی پیچ می‏دهد و دومی معتقد بود باید اینگونه نوشت تا با باز کردن هر برگ کلم‏پیچ به خواننده فرصت تعمق و اندیشیدن و شرکت فعال در دوباره نویسی متن داد و به عبارتی فاصله‏گذاری بین متن و خواننده را خوش داشت. به نظر من هر دوان به نوعی درست می‏گفتند و باید دید خواننده هر متن در پی چیست و به او احترام گذاشت و به او فرصت داد با متنی تماس بگیرد یا نگیرد. من با نارنجی که آبی‏اش خوانده‏اند مشکلی نداشتم و تازه همین خارخاری در وجودم برانگیخت تا بروم ببینم کتاب مرا به چه چالشی می‏خواند. گرم است ولی تو سرد بخوانش. این است فصل اول.

   «افقی از طیف‏های نازک نارنجی می‏کشم روی دیوارهایی که خانه است و بعد قلم‏موی کوچک‏تری برمی‏دارم و یک لکهٔ خاکستری می‏کشم وسط خانه که یعنی تويی. لکه‏ای که بعد از چند دقیقه آبی می‏شود.» رنگ خنثی ایی که سرد می‏شود. «یک لکهٔ خاکستری که بعد از چند دقیقه آبی می‏شود توی ذهن ماهی مرده.» ماهی مرده کیست، زن؟ نقش آبیِ فرش قرمز خانه هم که پر از نقش‏های آبی بود آنقدر بزرگ می‏شود که از قالی بیرون می‏زند و«تو مردی می‏شوی که از در وارد می‏شوی و پا می‏گذاری روی قالی و زیر پاهایت له می‏کنی نخ‏های بریده را.» قالی همان زنِ راوی داستان است؟ همان نقاش؟ «بلند می‏شوم که بروم از آشپزخانه آب بیاورم که عطر گل‏های قالی می‏پیچد توی هوا و می‏گویی نمی‏خواد.» و «پوست ماهی را می‏کنم و با چنگال و کارد تکه‏تکه‏اش می‏کنم...تا بچپانم توی دهانم و توی حلقم و مری و معده و رودهٔ کوچک بزرگم و خداحافظی کنم از بقیهٔ تکه‏هایم.» مرد زن را می‏خورد و زن خودش خودش را و دیوارهای خانه دیگر نارنجی نیست و یکی پشت دیگری آبی می‏شود.

فصل دوم بنفش است، بنفشی که زرد نامیده شده است. بنفش دل‏فریب است و در طبیعت کم‏یاب. رنگ رازگونه‏ای که بیشتر در آتلیه و کارهای هنری یافت می‏شود و از ترکیب آبی و قرمز پدید می‏آید و البته از بین این دو آبی قالب است و زرد، این رنگ خورشیدی، درخشندگی دارد که استفاده بیش از حد از آن موجب خستگی چشم می‏شود. صدایی، فرهاد کوه‏کن‏وار، زن را می‏خواند که بیا بقیهٔ شعر را برایت بخوانم و حس زن از شنیدن این صدا چه زیبا در متن بیان می‏شود«شال بنفشم از بند رخت لیز می‏خورد و به عشوه‏های متناسب با حرکت باد، پخش می‏کند خودش را روی زمین و هی دور خودش می‏پیچد و به در و دیوار مالیده می‏شود».  زن می‏رود ولی حواس‏جمع. مواظب است مبادا صدای مردِ شاعر به گوش مرد برسد و حریم خانه را درنوردد. صدا لب و اندام زن را درمی‏نوردد و از پرده‏های گوشش عبور می‏کند و می‏رسد به ماورای بنفش و در وسط مغز زن چمباتمه می‏زند.  زن سردش می‏شود. به خانه پناه می‏آورد و به خاطراتش با مردش. می‏خواهد صدای مرد شاعر را در مغزش خفه کند و «شیرین»، که خودش بود، را از بوم زندگی‏اش پاک کند.

فصل سوم سبزی است که قرمز نام گرفته است. آبی سرد و زرد گرم سبز سرد را ساخته‏اند، مالیخولیا و از هوش‏رفتگی را و اینجا نویسنده آن را قرمز نامیده. قرمز رنگ قلب و زبانه‏های آتش است، رنگی که نگاه را به خود می‏کشاند و به گردش خون سرعت می‏بخشد. در این‏ فصل با دنیای زن، که حالا می‏فهمیم نامش «دنیا» است، آشنا می‏شویم. فصلی که نویسنده کمتر با زبان نقاشی و بیشتر با زبان روایت و گردش زاویه دید آن را پیش می‏برد. پیش‏ترها نویسندگان، در نظام زیباشناسی کلاسیک، واقعیت را کلیت تمام‏شده‏ای می‏دانستند که داستان را به تقلید از خود می‏خوانَد اما حالا داستان‏نویس داستان را از قلمرو واقعیت‏های پایان‏یافته بیرون می‏کشد و آن را در ساحت چندگانگی و عدم قطعیت رها می‏سازد. او از روایت قطعیت‏زدایی می‏کند، مکرر زاویه‏دید خود را عوض می‏کند و از این راه هیچ امر قطعی از پیش موجودی را بر متن خود تحمیل نمی‏کند. در چنین جهانی روایت حاصل مکالمه روایت‏ها و آواهای خاص اشیا و آدم‏هاست و با شگرد چرخش زاویه دید روایت سیمای متناقض و حاشاگر به خود می‏گیرد. نویسنده کتاب پریدن به روایت رنگ به جز این‏ها که گفتم کار دیگری هم کرده است، استفاده از فرامتنِ داستان خسرو و شیرین و فرهاد. در طول کتاب و از راه نقاشی دنیا را به شیرین ماننده کرده و مردش را خسرو و صدا همان فرهاد است. از داستان خسرو و شیرین و فرهاد روایت‏های متعددی به جا مانده و داستان دنیا هم با فرامتن خود، همان داستان خسرو و شیرین و فرهاد، سنخیت دارد. چه کسی عاشق چه کسی است؟ خسرو مزاحم است یا فرهاد؟ اولین کسی که از این سه عاشق شد کدام‏شان بود؟ نقش نقاش و نقاشی و شاهپور در این عشق‏ها چیست؟ فرهاد خانه عشق شیرین خسرو را ویران کرد و یا خسرو عشق فرهاد و شیرین را و یا هیچ‏یک، ندانم‏کاری و بی‏تصمیمی شیرین؟ و یا... .

پریدن به روایت رنگ با قلم لیلا صادقی در۱۳۹۳ از سوی نشر«لیلا» به چاپ رسید.



                                                                      فریبا حاج‏ دایی





ثبت نظرات


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات