اخبار سایت
آرشیو
شماره پنجم نورهان خرداد 1391 (32)
شماره ششم نورهان مرداد1391 (36)
شماره هفتم نورهان آبان 1391 (25)
شماره هشتم نورهان دی 1391 (39)
شماره نهم نورهان بهمن 1391 (41)
شماره دهم نورهان اسفند 1391 (15)
شماره یازدهم نورهان اردیبهشت 1392 (17)
شماره دوازدهم نورهان مرداد 1392 (14)
شماره سیزدهم نورهان مهر1392 (17)
شماره چهاردهم نورهان دی1392 (19)
شماره پانزدهم نورهان فروردین 1393 (31)
شماره شانزدهم نورهان تیر 1393 (17)
شماره هفدهم نورهان مهرماه 1393 (29)
شماره هیجدهم نورهان دی ماه 1393 (18)
شماره نوزدهم نورهان خرداد1394 (31)
شماره بیستم نورهان مهر 1394 (29)
شماره بیست و یکم نورهان فروردین 1399 (45)
شماره بیست و دوم نورهان مهر1399 (31)
شماره ی بیست و سوم نورهان آذر 1399 (47)
شماره ی بیست و چهارم نورهان بهمن 1399 (82)
شماره ی بیست و پنجم نورهان فروردین 1400 (48)
شماره ی بیست و ششم نورهان خرداد 1400 (45)
شماره بیست و هفتم نورهان شهریور1400 (47)
شماره بیست و هشتم نورهان آذر 1400 (75)
شماره بیست و نهم نورهان خرداد 1401 (26)
شماره سی‌ام نورهان دی 1401 (29)
شماره سی و یکم نورهان آذر1402 (39)
تقویم
جمعه ، 1 تير ماه 1403
15 ذیحجه 1445
2024-06-21
آمار بازدید کننده
افراد آنلاین : 5488
بازدید امروز: 1523
بازدید دیروز: 34194
بازدید این هفته: 73455
بازدید این ماه: 1523
بازدید کل: 15449132
فرم ارتباط


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات



الیوت

                             
                               

                                      سعیدجهانپولاد



                 

                                الیوت



تی اس الیوت

ترجمه ی سعیدجهانپولاد

 

 

پس بیا بگذریم

تو و من

در آن هنگام 

که شامگاه پهن می شود

بر آسمان ..

چونان بیماری مدهوش بر تخت عمل ..

بیا از خیابانهای نیمه خلوت

گذر کنیم ..

از کوچه پس کوچه های

پر زمزمه

در شبهای نا آرام

از مسافرخانه های ارزان یکشبه ..

و رستواران های تمیز

با کف پوشی از پوسته های صدف و خاک اره ..

خیابانهایی که همچون بحثی سنگین و جدی

با قصدی شرربار

ادامه می یابند

تا ترا

به سمت سوالی بی پاسخ

رهمنون کنند ..

_ آه ..!! مپرس چیست ؟؟

بیا بگذریم و

به دیدارمان رویم ..

 

در اتاق  زنان در رفت و آمدند

و از میکل آنژ سخن می گویند

 

مه زردی که پشت ش را

به آستان پنجره ها می مالد

دود زردی

که پوزه ش را به جام پنجره ها می ساید

و زبانش گوشه های شامگاه را می لیسد ..

بر آبگیر راکد

قدری درنگ کرد

تا دوده ی که از دودکش ها

فرو می ریخت

بر پشت ش نشیند

از  جلوی تراس

جستی ناگهانی زد

شبی از شبهای ملایم

اکتبر را دید

و  یکباره به دور خانه

چنبر زد و خوابش برد

 

در حقیقت زمانی خواهد بود

برای دود زردی

که در امتداد خیابان می لغزد

و پشتش را

به جام پنجره ها می ساید

زمانی خواهد بود

زمانی خواهد بود

برای صورتک هایی که مهیا می شوند ..

برای چهره هایی که  برایت سخت آشنا می نمایند

 

زمانی برای نابودی

زمانی برای ساختن

زمانی برای همه ی کردارها

و کارهای دستی ..

که این سوال را بردارند و

در بشقاب تو بگذارند ..

زمانی برای تو

زمانی برای من

زمانی برای صدها تصمیم و

بازبینی در آن

زمانی برای فکریدن و

سرگردانی ..

پیش از صرف  چای و کیک

 

در اتاق زنان در رفت و آمدند

و از میکل آنژ سخن می گویند

 

و البته زمانی خواهد بود

که حیران از خویش پرسم

_ آیا جرأتش را دارم ؟

آیا جرأتش را دارم

زمانیکه بازگردم و

از پله ها سرازیر شوم

_ با طاسی اندکی  بر فرق سرم _

_ خواهند گفت

,, چقدر موهایش کم شده ریخته .!! ,,

لباسی که صبح می پوشم

یقه ام که سفت به چانه چسبیده ..

با کراواتی ارزان قیمت .. ساده  .. اما با سنجاقی خیرکننده ..!!

خواهند گفت

,, اما بازوها و ساق پاهاش چقدر لاغر شده ..!!  ,,

 

آیا جرأتش را دارم

تا آرامش دنیایی را بر هم بزنم ..؟؟

در یک دقیقه .. زمانی هست

برای تصمیم ها و

بازبینی در آن

زمانی که در آنی بعد امکانی برایش نیست ..

 

چراکه من همه را شناختم ..

همه را ..

در شامگاه .. صبح .. عصرگاهان ..

همه را شناختم

من زندگیم را

با قاشق چای خوری پیمانه کرده ام ..

ومن صداهایی را

که از لابه لای موسیقی در اتاق دوردست

شنیده می شود را

چه خوب می شناسم

پس چگونه جرأت کنم ؟؟

 

و من چشمها را می شناسم

همه ی چشمها را می شناسم

چشمهایی را

که ترا در عبارتی .. خلاصه ..

بی معنی .. محصور می کنند

و هنگامیکه

خلاصه شدم

و میخکوب بر دیوار اتاق

کرم وار می لولم ..

باید بگویم

که من تمام روزها و

ته مانده های روزگارم را تف کرده ام ...

پس چگونه جرأت کنم ؟!

و من تمام  دستها را می شناسم ..

همه ی دستهایی را

که به النگو مزین .. سپید و برهنه ..

 

,, اما در زیر نور ..کرک قهوه رنگی دارند ...,,

چه خوب می شناسم ...

آیا این عطر لباس است

که حواسم را پرت کرده ..

و.یا دستهایی که

روی میز دراز می شود

و یا دور شالی می پیچد ..؟!

پس چگونه جرأت کنم ؟؟

و چگونه باید آغاز کنم ؟؟

 

باید بگویم

که هنگام غروب

از میان کوچه های تنگ و باریک گذشته ام

و دودی را

که از پیپ های مردانی تنها

با عرقگیری ..بالا می رفت ..

که از پنجره به بیرون خم شدند را  دیده ام ..!!

 

,, ادامه ی شعر بلند  سرود عاشقانه ی جی آلفرد پروفراگ ,,

 

با اینحال

کاش خرچنگی بودم

که دنیاش ..همه پیمودن عمیق دریاها بود ..

و عصر ...

شامگاه ..چه خوش آرمیده ..

با چنگالهایی صاف ..تمیز

خواب رفته ..

خسته ..

یا خود را به خواب زده

اینجا در این اتاق

کنار من و تو ..

آرمیده ..

پس از صرف چای و کیک و بستنی ..

آیا می توانم این لحظه ی بحرانی را سر کنم ..!

گرچه من گریسته ام

روزه گرفته ام

گریسته ام

نماز گزارده ام ..

گرچه من سر خویش را

_ که اندکی فرق ش طاس گشته _

بر سینی زرینی آورده

به اتاق دیده ام ..!!

من پیمبر نیستم

و مسأله ی چندانی هم نیست

من لحظه ی شکوه و

عظمتم را دیده ام

من دربان ابدی را

دیده ام

که کتم را بدست گرفته

خلاصه .. لرزان 

ترسیده ام ..

و آیا پس از اینها و

بیش از اینها ...

ارزشش را داشت

پس از بالا رفتن گیلاس ها

و فنجان ها ..

پس از صرف چای و شیرینی

در میان صداهای

بشقاب های چینی و ظروف مسی ..

در میان گفتگوهای ما

من و تو

آیا ارزشش را داشت

که موضوع را به لبخندی

فراموش می کردم

و جهان را

چون گویی 

در دستانم می فشردم

و به سمت سوالی بی پاسخ

روانه می کردم ..

و می گفتم

من ,, لازاروسم ,,

بازگشته از دیار مردگان ..

بازگشته ام تا به شما بگویم

همه چیز را بگویم ...

 

و اگر کسی بالشی را

زیر سر  زنی جا به جا می کرد

برگردد و بگوید

_ نه ..!! هرگز قصدم این نبود

اصلا منظورم را نفهمیدی

 

و آیا با اینهمه

ارزشش را داشت

ارزشش را دارد

پس از غروب آفتاب

در جلوی باغچه ی خانه

و کوچه های باران خورده

پس از قصه ها و

فنجان های چای

و از پس دامن هایی که بر سنگفرش ها کشیده می شود

و اینها و بیش از اینها

 

اما گفتن همه چیزی که منظورم هست غیرممکن است

 

تو گویی پرتو فانوسی

سایه های لغزانی را

بر پرده ی اتاق انداخته ..

و افکارم را شبیه خود کرده

 

و آیا باز ارزشش را داشت

کسی که بالشی را زیر سری

جابه جا می کند

و یا شالی را

از گردنی کنار میزند..

به سوی پنجره برگرددوبگوید

 

_ نه !! من چنین قصدی نداشتم ..

اصلا منظورم این نبود

 

نه ..من نه شازده هملتم

نه می توانم باشم

من یک لرد ملازمم

یک سیاهی لشگر

که یکی دو صحنه را

بازی می کند

شازده را نصحیتی میکند

ودر حقیقت

خدمتگزاری ست بی اراده

نه چندان باهوش

کند ذهن و البته کمی دلقک ..

و کمی پر وسواس ..

و البته احمق ..

 

پیر می شوم

پیر می شوم

 

باید پاچه ی شلوارم را

تایی بزنم

باید سرم را فرقی بازکنم

آیا جرأت خوردن

هلویی را دارم ؟

باید شلوار فلانل سفیدم را

بپوشم

و در ساحل دریا قدم بزنم

شنیده ام

که پری های دریایی

برای هم آواز می خوانند

گمان نمیکنم

برای من هم آواز بخوانند

آنان را سوار بر گرده ی امواج

دیده ام

که گیسوان دریا را

شانه می زدند

در آن هنگام

که باد

امواج دریا را

سپید و سیاه فام می کند

 

ما در بستر خوابگاه دریا

کنار پریان دریایی که

به جلبک های سرخ و قهوه یی

چسبیده اند

خفته اییم

تا آوای انسانی

بیدارمان کند

و غرق شویم ..!!

 

 

 

…………

 

,, سرود عاشقانه ی جی آلفرد پروفراگ ,,  تی اس الیوت

 

 

 

 

,, بررسی شعر بلند جی آلفرد پروفراگ ,,

 

این شعر از دید من که نه از دید اهل فن  یه شاهکاره بی نظیره ..پوینت های تصویری شعر اساسا رویکردی کولاژی داره و انگار الیوت میخواسته از این روند  این شعر رو و کراکتر ,, پروفراگ ,, رو در یک کنسرسیوم فرهنگی و ادبی جایگزین کنه ..تیپیک ,, پروفراگ ,, میانسال با گرایشات جنسی و سطح اجتماعی و باور و اعتقاداتی عمیقا مذهبی و روشنفکری میانه رو ..الیوت خودش شدیدا تحت تاثیر نظرات فلسفی  و الهیات و مسیحیت

برادلی و  در کنه ی شخصیت محور این روایت کنایه دار

عاشقانه ..این سرود در سیلان ذهن روایی شعر نکات بسیار تکان دهنده ی از این فرهنگ  و مذهب را می شود به وضوح دید ..,, پروفراگ ,,  در میان سالی دچار همان وسواس و هیستریکی انگلیسی ست .. مبادی آداب و خوش برخورد و محافظه کار

اما در درون پیچیده ی خود ..این ذهن پریشیده و این روان سرگشته  در تلاطم نوعی تثبیت خویش است و در تمام طول این دیدارها و بازبینی ها و تصمیم ها عجیب خواهان است که خویش را به مقایسه بگذارد

و ,, جرأت این را داشته باشد که این لحظات بحرانی را سپری کند ..,,  لحظات بحرانی میانه سالی و اینک زمانش هنوز طی نشده است و انگار دارد به پیری زود رسی دچار میشود .. این وسواس و عدم اطمینان .. این هستی نا ایمن در میانه سالی یقه ی او را گرفته است ..

حتا از اینکه از چشم دیگران مورد قضاوت واقع شود و اینکه چه چیزهایی در موردش بگویند ..در منولوگ و پیشا ذهنی اش همه ی این تصویرها و فضاها را رفت و آمده است ...

از اینکه از پله ها پایین بیاد و طاسی فرق سرش عیان شود و بازوها و ساق پاهایش لاغر تر شده است ..

از اینکه لباس و شلوارش به برای اندامش بزرگتر شده و او تحلیل رفته و پیرتر شده ..

و اینکه از دید کنجکاو و شهوتناک و فاخر و استتیکی زنانی که در تحسین هنر ,, میکل آنژ ,, در اتاق در رفت و آمد هستند و اینکه اورا هم مدلی و یا تیپیکی ,, پروفراگی ,, ببیند و از او حرف بزنند و چه ها که بگویند ..

و انگار ,, پروفراگ ,, میخواسته چون خرچنگی باشد و دنیایش همه پیمودن عمیق دریاها باشد و دچار همان استحاله ی شود که انسان مدرن و میانه سال دچار آن هست .. پیش می رود و نگاهش چون خرچنگ از فراپشتش هرگز برداشته نمی شود .. که یادآور برشی از نمایشنامه ی شکسپیر است ..

و چون خرچنگ هستی که جلو میروی اما نگاهت همیشه به پشت افتاده ,,

و این بازگشتن و این برگشتن ... چقدر به ابتدا آغاز این جمله ی  ,, إلی گری دانته ,, هست .. از دوزخ ..

,, اگر گمان میکردم پاسخم به کسی است که روزی زنده از این اعماق بازگشته ..  ,,

و  ,, لازاروس ,, که مسیح پس از سه روز که مرگش گذشته بود اورا زنده کرد و از دیار مرگ برگرداند ..,, پروفراگی ,, ست که در میانه سالی از زمانی از دست رفته بر می گردد  ..و اینکه میخواهد رازی را بگوید که نمی گوید و پاسخی بیابد بر سوالهایی که چون دریایی خروشان از مصایب به سمت او روانه شده است  که یادآور ,, هملت ,, شکسپیر است و جالب است که خود را با هملت در یک وجه قرار میدهد .. و سپس آنرا نفی میکند ولی براستی شبیه اوست ..بی اراده و منفعل .. سرگشته و روان پریش مانده از خودش و رانده از همه ..

و  سپس خود را تا یک دلقک .. یک لرد ملازم ..

یک کند ذهن و کمی باهوش متوسط  و احمق در صحنه ی این زندگی .. بازیگری میداند که حتا  نمیداند که آیا نقش خود را دارد درست بازی میکند و یا نه ؟؟

و آیا این ,, نقش  پروفراگی ,, گزینه ی مناسبی هست .. در بین این کنسرسیومی از نقش ها ...

هملت

لازاروس

یحیی تعمیددهنده

شاه لیر و دلقک

لرد ملازم

میکل آنژ

خرچنگ

و خود خودش ,, پروفراگ ,,

به این اشارات توجه شود

 و من سر خویش را که اندکی نیز فرق ش طاس شده

بر سینی زرینی آورده به اتاق دیده ام ..,,

که  به واقعه ی کشتن  یحیی تعمید دهنده .. و آوردن سر ش برای هدیه جشن تولد

لوسالومه .. که  انگار یحیی تعمید دهنده .. در میانسالی و با  طاسی فرقی  که در سر داشته .. در این شام تولد ..

برجسته تر می شود برای ,, پروفراگ ,,  که او هم در میانسالی و با طاسی سرش در یک مقایسه قرار دارد ...

اشاره دیگر پری های دریایی .. همان خواهران اورفیا و پریان اورفیا که آواز میخوانند و کشتی های سرگردان در دریاها را به سمت خویش می کشاندند و آنگاه  آنها را به صخره ها می کوفتند و ...

و اینها و بیش از اینها ..

 

شعر و سرود عاشقانه ی جی آلفرد پروفراگ ..الیوت

شاهکار بی بدیلی ست که در دانشگاههای زبان و ادبیات انگلیسی در سراسر جهان به عنوان شاهکار شعر مدرن جهان شناخته شده است و آنقدر ناگفته هایی دارد که در این مقال نمی گنجد  . .چه آنکه در نقد و بررسی و تفسیر ,, پوینت های خود ارجاع و بیرون ارجاعی شعر که از دید من  .. با واخوانی اسطوره یی و سمبلیکی و ادبی و مذهبی  و فرهنگی  توامان است و تاویلهای و دلالت های دیگری را در معانی مدرن تر میخواهد ... پوینت  ,, پروفراگ ,, و تیپ

 

یک ش  نمود یک اسطوره ی مدرنیستی در شعر معاصر جهان است ..

و جهان صنعتی و تکنولوژیک ی بعد از دو جنگ اول و دوم 

و کارخانه های صنعتی و زندگی ماشینیزه .. وبا دود و آلوده گی شیمیایی و تهدید زیست محیطی ... که در ابتدای شعر .. مه زردی که ....

دود زردی که  ... مثل گربه ایی  زبانش گوشه های شامگاه را می لیسد ..

در نشانه شناسی و معنی شناسی سمبلیکی و ایماژیستی شعر ...  مارا به ره یافت و خوانش صحیح تری از این شعر بلند و این شاهکار شعر مدرن دعوت میکند  .  ..

 

ما در بستر خوابگاه دریا

در کنار پری های دریایی

که به جلبک های سرخ و قهوه یی چسبیده اند

خفته ایم

تا آوای انسانی بیدارمان کند

و غرق شویم ...

 

 

الیوت در باور مذهبی ش  و مسیحیت .. اعتقاد دارد به مرگ در آب و مرگ در آتش

مرگ در آب ..   عنوان شعری است در ,, ویسلند ,, 

که از فلیباس فنیقی تصویر مرگش در آب است ..

و اعتقاد به اینکه مرگ در آب ..انسان را تعمید میدهد و گناهان اورا پاک میکند و الیوت در ,, ویسلند ,, می گوید

بعد از مرگ در آب . ..

نوبت مرگ در آتش است ..

 

تصویر و موقعیت انتهایی شعر اساسا همین است  . مرگ در آب .. 

تا آوای انسانی بیدارمان کند و غرق شویم ..

و آیا در پس زمینه تصویر ,, یحیی تعمید دهنده  که در آب رودخانه . .. گناهکاران را تعمید میداد و مسیح را نیز او تعمید داد و حوارویونش را زنده نمی شود ...

 

و ,, پروفراگ ,,  و ما را  و این کشتی بی ناخدا را آیا همین ,, پری های دریایی  به سمت خود نمیخوانند ... که ما را به صخره ها بکوبند و غرق کنند

تا بیدار شویم ...

 

 

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را

در نی لبکی چوبین می نوازد

آرام آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه

به دنیا خواهد آمد

,, فروغ فرخزاد ,,

 

 

 

سعید جهانپولاد

 

 

 

 






ثبت نظرات


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات